ســـــــــــــــــاقـــــــــی سبو شکسته
ســـــــــــــــــاقـــــــــی سبو شکسته
ســـــــــــــــــاقـــــــــي سبو شكسته نه! اين چنين نيست برادر؟

باز باران می‌بارد

و من…

در میان کوچه های خیس شهر…

خاطراتت را قدم می‌زنم.

این روزها دل پر آشوبم…

سرشار از بهانه هاست

بهانه­ ی واژه‌هایی که هرگز گفته نشدند…

و اشک‌هایی که هرگز مجال باریدن نیافتند.

یاد آن روزهایی افتادم

که در دل باران قدم می زدیم

بی‌آنکه چتری بخواهیم

چرا که چتر دلمان برای هم شکوفا بود.

دلم دلتنگ لحظه های با تو بودن هاست…

برای لحظه‌هایی که بی‌هیچ حرفی

جهانم در کنارت آرام می‌شد

چقدر زیبا بود آن سکوت‌ها

نه نیازی به گفتن بود

نه دلیلی برای پنهان کردن،

فقط صدای باران بود و صدای قدم‌هایمان و نفس های تو…

آن لحظه‌هایی که هیچ صدایی جز نم‌نم باران

و تپش دل من برای تو…

در جهان نمی‌پیچید.

… و اینک این وجود ناچیز من است

تحفه و پیشکشی برای تو…

آری … نثار تو…

تویی که بودنت، همیشه شبیه آرامش بعد از باران بود

پاک، زلال و خاطره انگیز…

زندگی… بازیِ عجیبی‌ست

گاهی لبخندهایت را در گوشه ای از دلت دفن می‌کنی

تا مبادا کسی بوی غم هایت را از چشم‌هایت بخواند

و یا آواز تپش های دلت را بشنود.

دلم برایت تنگ شده…

برای خنده‌هایی که از چشم‌هایت آغاز می‌شد…

برای آن نگاه آرامی که طوفان دلم را خاموش می‌کرد

و با آن لبخند آرام، چشم‌هایی که بی‌صدا حرف می‌زدند.

دلم می خواهد باز هم همان کوچه‌ی خیس را با تو قدم بزنم

دلم می خواهد دوباره دنیا را با تو فراموش کنم

و من هنوز، در هر باران، در هر نسیم، تو را حس می‌کنم…

ای بارانی ترین احساس من…